2:40 نیمه شب
خیابان بلند و تاریکی که غبار غریبی سرتاسر آنرا فراگرفته , دیوارهای دوده گرفته دو طرف آن صف کشیده , پنجره های خاک گرفته که از پس آنها هیچ نوری به خیابان نگاه نمی کند , تنها چراغ کم نوری در گوشه ای سوسو می کند. چراغ اما نه برای روشنایی, برای زنده نگه داشتن سایه ها
صدای ضربات سرد پاشنه کفش به سنگ فرش ها تنها صداییست که که سکوت خیابان را کمی جابجا می کند.
دنباله برق نگاه خماری که در جستجوی انتهای تاریکی در عمق آن گم می شود و سوز سردی که مانند سیلی به صورت بی رنگ مرد می نشیند
با گذشتن از آن چراغ کم سو , سایه مرد هم از او فرار می کند
ناگهان نگاه گمشده مرد به برق نقطه ای روی سنگ فرش ها که همزمان با چراغ پشت او کم و زیاد می شد , گره خورد
صدای ضربات کفش و خیابان بریده می شود
بوی غبار می نشیند
باد همچنان بی هدف به این سو و آن سو می رود
و خط قرمزی که راه خود را روی سنگفرش ها پیدا می کند